username:  
password :  
هيپنوتيزم روشي است كه در آن با كمك تلقينات مناسب تغييراتي را در احساس ، ادراك ، حافظه ، افكار و رفتار افراد ايجاد مي كنيم
  مقالات منتخب  
مسائل روش شناختي در هيپنوتيزم


گراهام و اگستاف / محمد علي گودرزي
فصلنامه رواندرمانی (هيپنوتيزم)
سال چهارم شماره 13 و14 ،1378


روانشناسي وروش شناختي هيپتوتيزم
با توجه به اينكه هيپنوتيزم توجه عموم را بر مي انگيزد ، شايد شگفت انگيز باشد كه دركتابهاي درسي روانشناسي رايج اشاره بسيار ناچيزي به آن شده است. در حقيقت، حوزه هيپنوتيزم بعضي از خلاق ترين طرح هاي پژوهش و آزمايش را در روانشناسي ارائه داده است و همچنين بر مسائل روش شناختي تاكيد كرده است كه در وراي حوزه هيپنوتيزم قرار دارند . در اين گزارش كوتاه سعي خواهم كرد خلاصه اي از اين مسائل راارائه دهم .
نظريه هاي سنتي و نوين در گستره هيپنوتيزم
از اولين روزهاي پديد آيي مفهوم هيپنوتيزم ، مباحثه اي اساسي بين دو مكتب فكري مخالف وجود داشته است كه از آن به عنوان نظريه سنتي در مقابل نظريه نوين اشاره مي كنند . (فلوز 1990 ، لين و رو 1991 )از بسياري جهات نظريه state در هيپنوتيزم بيانگر ديدگاه سنتي آنست . قبلا تصور مي شد كه هيپنوتيزم نوع مخصوصي از خواب يا خوابگردي است ، اگر چه اصطلاح هيپنوتيزم از كلمه يوناني hypnos به معناي خواب مشتق شده است و بعضي از نويسندگان به افرادي كه از نظر هيپنوتيزم پذيري مستعد هستند ، عنوان خوابگرد را نسبت مي دهند . اما اكنون اين تصور كه هيپنوتيزم واقعا نوعي از خواب است تا حد زيادي رد شده است ، با وجود اين ، اغلب نظريه پردازان سنتي به استدلال اين مطلب ادامه مي دهند كه اساسا هيپنوتيزم حالت تغيير يافته هوشياري يا خلسه است كه معمولا با تشريفات مشخص القايي به وقوع مي پيوندد . همچنين فرض شده است كه اين حالت مي تواند در عمق متفاوت باشد ، به طوري كه هر چه شخص عميق تر هيپنوتيزم شده باشد ، به تلقين هاي هيپنوتيزمي بيشتر پاسخ مي دهد (براي مثال باربر ، 991 1، بوور ،1983 ؛ هيلگارد 1978 و 1986 ؛ ناش ، 1991 مراجعه شود ) احتمالا با نفوذترين تئوري نوين ، تئوري « تجزيه اي يا انشقاق جديد» هيلگارد است ( هيلگارد 1978 ، 1985 ، 1986 ، 1991 ) هليگارد استدلال مي كند كه سيستم هاي متعدد كنترلي و جود دارند كه تمام آنها در يك زمان هوشيار نيستند . معمولا اين سيستم هاي شناختي تحت نفوذ يك سيستم كنترل مركزي يا خود اجرايي است كه سيستم هاي ديگر را كنترل و نظارت مي كند . هنگامي كه فردي وارد هيپنوتيزم مي شود مقدار زيادي از اين كنترل همه جانبه تسليم هيپنوزگر مي شود كه به موجب آن فرد هيپنوزگر مي تواند با دادن دستورات يا تلقينات سيستم هاي فرعي را كنترل كند . در نتيجه فرد هيپنوتيزم شده ممكن است حركاتي عضلاني را به صورت غير ارادي تجربه كرده و همينطور مسخ شدگيهاي حافظه و درك را از قبيل فراموشي ؛ تو همات مثبت و منفي عدم حساسيت به درد را تجربه نمايد . هليگارد براي روشن ساختن عملكرد تجزيه هيپنوتيزمي اشاره به پديده اي مي كند كه آنرا مشاهده گر پنهان مي نامد . براي روشن شدن اين مطلب ، افرادي هيپنوتيزم مي شوند و به آنها آموزش زير داده مي شود: (هنگامي كه من دستم را روي شانه شما قرار مي دهم، قادر خواهم بود با قسمت پنهاني از كالبد شما كه مي داند در بدن شما چه پديده هايي در حال جريان است صحبت كنم ، پديده هايي كه بر آن قسمت از بدن شما كه من دارم با آن صحبت مي كنم ، آشكار نيستند . قسمتي كه با آن صحبت مي كنم نمي داند كه شما به من چه مي گوييد يا حتي نمي داند كه شما در حال صحبت كردن هستيد .) (ناكس ؛ مورگان ؛ هليگارد ، 1974 ) هليگارد و حاميانش با استفاده از اين مرحله ادعا مي كنند كه مي توانند در طول هيپنوتيزم وجود سيستم هاي فرعي تجزيه شده شناختي را ثابت كنند . در مقابل اين نظريه ، حاميان نظريه نوين ، تصور سنتي هيپنوتيزم را به عنوان حالت تغيير يافته هوشياري رد مي كنند. (باربر 1969 ؛ كو و ساربين 1991 ، 1972 ، اسپانوس 1982 ، 1986 ، 1991 ؛ اسپانوس و كاوس 1989 ؛ وگنست 1981 . 1986 ، 1991 مراجعه شود ) نظريه پردازان نوين استدلال مي كنند كه پديده هاي هيپنوتيزمي مختلف از لحاظ كنش هاي متقابل بين ساير مراحل روانشناسي مادي از قبيل تجسم ، آراميدگي ، بازي نقش ، فعاليت ناپذيري ، سازشكاري ، توجه ، باورها وانتظارات داراي شهرت بيشتري است . نظريه پردازان نوين هيپنيتوزم را به اندازه بازي نقش استراتژيك با اهميت مي دانند . به عبارت ديگر ، افراد هيپنوتيزم پذير مستعد نقش افرادهيپنوتيزم شده را همانطور كه انتظارات و نشانه هاي فرهنگي ارائه شده توسط موقعيت موجود آن را تشريح مي كند ايفا مي نمايند . ميزان نقشي كه آنها مي پذيرند بستگي به اين دارد كه آيا آنها از نگرشهاي مناسبي برخوردارند يا خير ( به عنوان مثال آيا نگران از دست دادن كنترل يا تحت نفوذ ديگري قرار گرفتن هستند يا خير ) اين بازي نقش تا حدود زيادي با استفاده از راهبردهاي سنجيده ، با هدف ايجاد تلقيينات هيپنوتيزمي ايجاد مي شود . به عنوان مثال افراد براي تجربه كردن تلقين پايين آوردن دست (دستان شما سنگينتر مي شود ) ، ممكن است سعي درتصور سنگيني دردست هايشان كنند و فراموشي هيپنوتيزمي را تجربه نمايند ( شما در به خاطرآوردن آنچه را كه اتفاق افتاده مشكل خواهيد داشت . ) ممكن است عمدا حواس خود را در طول دوره يادآوري از بخش هاي هدف منحرف كنند . اگر چه طبق نظر بعضي از نظريه پردازان نوين بسياري از رفتارهاي هيپنوتيزمي ممكن است شامل سازش رفتاري ، تلقينات بي تابانه ، بدون دارا بودن تجارت ذهني مناسب باشند . (اسپينوس 1992 ، 1991 و وگستاف 1991 ، 1981 مراجعه شود ) پس در حقيقت از نظر صاحب نظران جديد اصلاحاتي از قبيل هيپنوتيزم و هيپنوتيزمي ، فقط برچسب هايي هستند كه به موقعيت هايي اشاره مي كنند كه شركت كنندگان يا مشاهده گران آنرافي نفسه شرح مي دهند 0 ( به عنوان مثال اين موقعيت ها شامل تشريفاتي است كه آنرا القاء هيپنوتيز مي نامند ) اگر چه آنان به وجود نوعي حالت يا مرحله مخصوص اشاره نمي كنند . بنابراين ظاهرا دو ديدگاه نظري مخالف داريم . چگونه يكي از اين دو را انتخاب مي كنيم ؟
منطق گروههاي كنترل در تحقيق هيپنوتيزم
معمولا تحقيق در مورد هيپنوتيزم ، متضمن اجراي مرحله اي القايي است كه به طور نمونه مستلزم تلقيناتي براي خواب و آرميدگي است و مجموعه اي از تلقينات ديگراز قبيل به حركت درآوردن دست ( دستتان سنگين تر مي شود ، پرواز دست ودستتان سبكتر مي شود ) ، تو همات ( گربه اي روي پايتان قرار دارد ) و فراموشي ( برايتان مشكل خواهد بود كه به خاطر آوريد چه اتفاقي افتاده است ) آن را دنبال خواهد كرد . هنگامي كه اين تلقينات با هم و همراه با القاء ارائه مي شود ، به آنها تلقينات هيپنوتيزمي گفته مي شود و درمجموعه ي از اين تلقينات براي تشكيل شماري از مقياسهاي استاندارد شده استفاده شده است تا استعداد هيپنوتيزمي را اندازه گيري نمايد . ( براي خلاصه اين مطلب به بورز ، 1983 مراجعه شود ) اگر چه اين تلقينات مي توانند بدون القاء نيز داده شوند كه در اين صورت به آنها تلقينات غير هيپنوتيزمي يا تلقينات بيداري گفته مي شود . بنابراين اغلب تحقيقات هيپنوتيزم مستلزم مقايسه بين افراد هيپنوتيزم پذير ، يعني افرادي كه به آن مرحله القائي هيپنوتيزم داده مي شود و افراد كنترل غير هيپنوتيزم پذير است كه به آنان دستورات مختلف داده شده است . يكي از فراوانترين گروههاي كنترل استفاده شده درتحقيق هيپنوتيزم ، گروه مقلد مي باشد. (ارن 1979 ، 1971 ، 1959 ؛ و گستاف و بنشن 1987 ) در اين نوع طرح ،افراد هيپنوتيزم پذير( واقعي ها) با گروهي ازافراد مقايسه مي شوند كه به آنان دستور داده شده تا تظاهر به هيپنوتيزم كنند . اگر چه به گروه مقلدين گفته مي شود كه اينكار نسبتا آسان است ولي به آنان چگونگي انجام كار را توضيح نمي دهند . اغلب پيش آزمونهايي داده مي شود به طوري كه تنها افرادي كه در تست هاي استعداد هيپنوتيزمي نمره پايين مي آورند به عنوان مقلدين انتخاب مي شوند ، توجيه آن اين است كه طبق نظريه سنتي، مقلدين با استعداد بالاي هيپنوتيزم پذيري ممكن است تصادفا در طي تقليد به حالت state بيفتند (مشابه سازي )، اين مطلب نيز مشكلات خود را بهمراه دارد ، زيرا كه مقلدين و واقعي ها ، بعداً از جمعيت هاي مختلف بيرون مي آيند . گروه كنترل مشهور ديگر ، گروه كار انگيزشي است ( باربر 1969 ) . به افراد كارانگيزشي گفته مي شود كه شديدا تلاش نمايند تا تاثيرات تلقيني را تصور يا تجربه كنند ، اما به آنان هيچ راه حل القايي داده نمي شود . منطق گروههاي كنترل در تحقيقات هيپنوتيزم اين است كه اگر افراد هيپنوتيزم پذير نسبت به گروههاي كنترل به صورتي متفاوت پاسخ دهند ، ممكن است فرض شود كه هيپنوتيزم مستلزم نوعي عنصر يا حالتي مخصوص است و نمي توان بر حسب مفاهيم معمولي تري كه نظريه پردازان نوين اظهار مي كنند ، براي آن توضيحي داد . از طرف ديگر اگر افراد هيپنوتيزم پذيررفتاري متفاوت با گروههاي كنترل غير هيپنوتيزم پذير نداشته باشند ، پس لزومي ندارد كه به مفهوم حالتي مخصوص يا خلسه براي توضيح رفتار افراد هيپنوتيزم پذير استناد شود . اگر چه بايد در نظر داشت كه بعضي ازنويسندگان تاكيد كرده اند كه تشخيص عدم تفاوت ميان افراد گروه كنترل و هيپنوتيزم پذير به خودي خود نشان نمي دهد كه چيزي به عنوان حالت هيپنوتيزمي وجود ندارد . اگر چه افراد هيپنوتيزم پذير و كنترل ممكن است به يك صورت رفتار كنند اما دلايلشان متفاوت است .( بورز 1983 ، بورز و ديويدشن 1991 ) در پاسخ به اين مشكل ، طرح هاي ديگري نيز ارائه شده است . اما همانطور كه خواهيم ديد آنها هم مشكلات خود را داشته اند
. همبسته هاي فيزيولوژيكي هيپنوتيزم
اگر هيپنوتيزم حالتي مخصوص باشد ، احتمالا خصوصيات فيزيولوژيكي قابل تشخيصي دارد . يك مسئله مهم در تحقيق اثرات فيزيولوژيكي هيپنوتيزم ، مشخص كردن دستورات مناسب براي گروه كنترل غير هيپنوتيزم پذير است . مراحل هيپنوتيزمي نوعا شامل شماري از دستورات است كه نتايج فيزيولوژيكي آشكاري داشته و از هر نوع فرضي درباره وجود حالت هيپنوتيزم مستقل است . به عنوان مثال : اغلب الگوهاي قابل تعريف از عكس العملهاي فيزيولوژيكي وجود دارد كه كاملا مربوط به فعاليت هاي عادي هستند از قبيل بستن چشمها ، آرميدگي ، تمركز و توجه كه تمام آنها ممكن است در رفتار افراد هيپنوتيزم پذير مشاهده شود . بنابراين اين مطلب اهميت دارد مطمئن شويم كه گروههاي كنترل طبق اين فعاليت ها به طرز مناسبي آموزش داده مي شوند . پاسخ هاي فيزيولوژيكي فردي كه نشسته و درحال آرامش بوده و با چشمان بسته تمركز مي كند ممكن است به طور قابل ملاحظه اي با پاسخ فرد هوشياري كه به آساني به اطراف اتاق مي نگردد متفاوت باشد ، اما به خودي خود ربطي به هيپنوتيزم ندارد . اين بررسي پيشنهاد مي كند كه فردي كه به تلقينات هيپوتيزمي پاسخگو است نه خوابيده و نه خوابگرد است ( باربر ، اسپانوس و كاوس 1974 ) با اين وجود ، افراد هيپنوتيزم پذير اغلب ، زمان فيزيولوژيكي آرميده بودن را نشان مي دهند . فرض اين مطلب كه استانداردترين تشريفات القاء مستلزم دستوراتي براي آرميدگي است شگفت انگيز نمي باشد ، اگر چه بديهي است كه اين سوال كه آيا در حقيقت هيپنوتيزم تنها حالتي از آرميدگي است مطرح مي شود . ادمونستن در سال 1991 استدلال كرده است كه هيپنوتيزم فقط حالتي از آرميدگي است ، هر چند بعضي از محققين برعكس اين پيشنهاد دريافته اند كه آرميدگي براي ايجاد اثرات هيپنوتيزمي الزامي نيست . در حقيقيت افراد مستعد هيپنوتيزم هنگامي كه در فعاليت هاي پرحرارت از قبيل ركاب زدن يك دوچرخه ورزشي شركت مي كنند درست به همان اندازه به تلقينات پاسخگو هستند . به اين مورد هيپنوتيزم هوشيار ، مي گويند .( بانياي و هيلگارد 1976 ، مكوت 1984 ) با وجود اين ادمونستن (1991) در پاسخ ، به استدلال اين مطلب ادامه داده است كه حالت هيپنوتيزم در واقع آرميدگي در زمينه هايي است كه فرد هنوز مي تواند آرامش يابد (از نظر شناختي ) حتي هنگام شركت در فعاليت . اغلب گزارش مي شود كه ورزشكاران هنگامي كه آرميده هستند بهترين عملكرد را دارند . بنابراين اگر اين پاسخ را بپذيريم ، با مشكل ( تا به حال غير قابل حل) يافتن مجموعه اي از همبسته هاي فيزيولوژيكي قابل تعريف كه آرميده شدن سنتي و هيپنوتيزم هوشيار را به هم ربط دهد روبرو مي شويم . هنگامي كه افراد بسيار مستعد به هيپنوتيزم (نمره بالا) در شرايط يكسان ، با افراد غير مستعد به هيپنوتيزم (نمره پايين) مقايسه مي شوند ، مشكلات بخصوصي در ارزيابي همبسته هاي فيزيولوژيكي هيپنوتيزم رخ مي دهد . افرادي كه در رتبه پايين (نمره پايين ) قرار گرفته اند آنچه را كه به عنوان اثر منفي فرد ، شناخته شده است نشان مي دهند (جونز و اسپانوس 1982 ) ، اثر منفي به اين معناست كه رتبه پايين ها مايل نيستند كه در ظاهر حساس بودن به هيپنوتيزم را نشان دهند و ممكن است تلقيناتي را كه به آنان مي شود پس زده يا ضد آن عمل كنند . در نتيجه رتبه پايين ها ممكن است پاسخي متفاوت نه تنها با رتبه بالاها كه به آنان القاء هيپنوتيزمي داده شده ، بلكه همچنين متفاوت از گروههاي كنترل غيرهيپنوتيزمي مستقل ، نشان دهند . بنابراين به عنوان مثال ممكن است پاسخ هاي فيزيولوژيكي رتبه بالاها كه به آنان براي توجه و يا ناديده گرفتن يك محرك تلقينات هيپنوتيزمي داده شده است متفاوت از گروههاي كنترل غير هيپنوتيزمي با تلقينات مشابه درخارج از زمينه هيپنوتيزم نباشد ، اما پاسخهاي هر دو گروه ممكن است با رتبه پايين ها متفاوت باشد كه عمدا تلقينات را ناديده گرفته يا مخالف آنچه تلقين شده عمل مي كنند . بنابراين وجودافراد كنترل مستقل كه به طرز مناسبي به آنان تعليم داده شده باشد براي تحقيق صحيح در اين زمينه ضروري است و به نظر مي رسد كه توافق نسبتا زيادي بين محقيقن دو نظريه سنتي و نوين وجود دارد كه در صورت كاربرد كنترلهاي مناسب ، مدركي قطعي براي وجود همبسته روانشناختي واحد در مورد هيپنوتيزم در دست نيست ( دويس ، 1988 ؛ سارلين و سلاگل ، 1979 ؛ جونز و فلگين ، 1989 ؛ اسپانوس ، 1982 ؛ وگستاف 1981) ، هر چند تلاش ها ادامه دارند .
هيپنوتيزم و ارتقاء عملكرد
اين تصور كه هيپنوتيزم فرد را قادر مي سازد تا عملكردهاي معمولش را ارتقاء دهد ، به تنهايي توسط بعضي افراد به عنوان مدركي مبني بر وجود يك وضعيت هيپنوتيزمي مخصوص تصور شده است . هرچند تحقيق در اين زمينه ، توجه ما را به اين حقيقت جلب كرده است كه بسياري از شاهكارهاي ظاهرا فوق العاده كه به هيپنوتيزم نسبت داده مي شود تنها به اين علت فوق العاده هستند كه مشاهده گران از ظرفيتهاي انگيزش يافته انسان ناآگاهند . كارهاي فوق العاده از قبيل خوردن پيازي خام گوئي كه پياز يك سيب است ، يا معلق شدن بين دو صندلي در حالي كه وزن شخص ديگري را تحمل مي كنند به آساني توسط اغلب مردم انجام مي شود . در واقع اغلب افراد به خوبي قادر به انجام كارهاي ظاهرا متعالي در نمايشات هيپنوتيزم هستند بدون اين كه هيچ تلاشي براي به كاربردن مرحله اي القايي هيپنوتيزم نمايند .(باربر،1969،باربر،اسپانوس و چكاوس 1974) در اينجا ،اين پيام آشكاراست كه قبل از تعبيرهر گونه رفتار هيپنوتيزمي به عنوان فوق العاده ، بايد همان آزمايش را دريك گروه كنترل بنماييد . اما مواظبت لازم است . تحقيقات آزمايشگاهي اوليه در حوزه ارتقاء عملكرد با استفاده از طرحهاي تجربي درون فردي انجام شد كه در آن افراد به عنوان گروه كنترل خودشان رفتار مي كردند .( به اين معنا كه همان افراد در هر دو موقعيت هيپنوتيزمي و غيرهيپنوتيزمي آزمايش مي شوند.) غالبا افراد در چنين موقعيت هايي آنچه را كه وضعيت كنترل غير هيپنوتيزمي يك اثر پنهان نگهداشته شده ناميده مي شود آشكار ميكنند ، يعني آنها در امتحانات كنترل عملكرد ضعيفي دارند به طوري كه عملكرد آنها در امتحانات هيپنوتيزمي تقويت شده به نظر مي آيد ( واگستاف 1981) . در نتيجه ، مناسبترين طرح براي آزمايش ادعاهاي برتري هيپنوتيزم ، طرح گروه مستقل است، كه در آن افراد هيپنوتيزم پذير وگروه كنترل ، در گروههاي مختلف قرار مي گيرند (باربر 1969) . هنگامي كه كنترل هاي مناسب از قبيل استفاده از كنترلهاي مستقل كارانگيزشي و تقليدي به كار برده مي شود به نظر مي رسد كه هيچ مدركي دال بر عملكرد بهتر افراد هيپنوتيزم پذير نسبت به گروههاي كنترل در طيف گسترده اي از كارها شامل خود را به ناشنوايي ، نابينايي و كوررنگي زدن يا كودكانه رفتار كردن و يادآوري وقايع كودكي ، بالا بردن وزنه و ساير فعاليتهاي ورزشي واصلاح ديد چشم ، وجود نداشته باشد . اگر چه اين تصور كه هيپنوتيزم افراد را آماده مي سازد تا بر عملكرد در حالت غير هيپنوتيزمي فائق آيند ، اكنون كلا توسط نظريه پردازان سنتي ومدرن رد شده است . به نظر مي رسد هنوز ديدگاه تجزيه گرايانه هيپنوتيزم به بعضي پديده ها در زمينه هاي ديگر روانشناختي كه با شكي قابل توجه به آن نگريسته مي شود اعتبار دهد . به عنوان نمونه ، يكي از نمايشي ترين اثرات هيپنوتيزم توهم منفي ادعا شده است و به اين معنا است كه افراد هيپنوتيزم پذير در پاسخ به تلقين هيپنوتيزمي ، قادر نخواهند بود كسي يا چيزي را از قبيل شخص يا صندلي كه در مقابل چشمانشان قرار گرفته ببينند . فرضي كه تجزيه گرايان بيان كرده اند اين است كه اگر چه آن ماده با قسمت آگاه ذهن ديده نمي شود ولي به طريقي با قسمت ديگر ذهن كه خارج از آگاهي است ديده مي شود . اگر اين طور باشد ، اين تفسير جالب توجه است ، زيرا به نظر مي رسد با هر گونه تئوري روانشناختي با نفوذ قوه ادراك ، مخالفت مي كند . احتمالا چه مكانيسم روانشناختي مي تواند به ما اجازه دهد تا بطور انتخابي منطقه وسيعي از حوزه بصري را مسدود كنيم ؟ (بدون چنين توضيحي دشوار است كه تبييني نوين non-state، غير از سازش رفتاري بدهيم ، افراد تظاهر مي كنند كه چيزي را كه مثل روز روشن است نمي توانند ببينند) (واگستاف 1991 ، 1981‌) در واقع به نظر مي رسد بعضي از تحقيقات اخير كه با استفاده از طرحي آزمايشي توسط اسپانوس و همكارانش صورت گرفته، قويا از اين نظريه كه سازش ممكن است مولفه مهمي در اين تاثير باشد حمايت مي كند . (اسپانوس 1992 ) آنها دريك بررسي به افراد تلقين تو هم منفي دادند و آنها شماره 8 را كه به وضوح در مقابل چشمانشان قرار داشت نمي ديدند . بعضي افراد بعدا ادعا كردند كه هيچ چيز نديده بودند . به همين افراد بعدا گفته شد كه واقعي ها ، بر خلاف مقلدين شماره مورد نظر را براي مدت كوتاهي مي بينند اما سپس محو مي شود . با داشتن اين اطلاعات ، تمام اين افراد واقعا تصديق كردند كه آن شماره را ديده اند . هر چند اين مطلب الزاما مسئله را حل نمي كند ، اما يك نظريه پرداز تندرو سنتي هنوز مي تواند به صورت قابل دركي استدلال كند كه اين نوع دستورات به خودي خود مي تواند به عنوان تلقيناتي براي خارج كردن يا خارج نكردن اطلاعاتي عمل كندكه با قسمت هاي مختلف هوشياري ديده شده و در آن ذخيره گرديده است . با مثالهايي ديگر ، مشكلات مشابهي اتفاق مي افتد كه در نظر اول ممكن است نمايانگر عملكرد سازشي باشد . به عنوان نمونه باربر ، اسپانوس و كاوس (1974) گزارش مي دهند كه هنگامي كه تلقيني براي ناشنوايي هيپنوتيزمي دادند از افراد سوال شد كه آيا صداي مرا مي شنويد ؟ تعدادي از آنها گزارش دادند نه نمي شنوم ، يك نظريه پرداز سنتي منطقا استدلال مي كند كه اين افراد غافلگير شده بودند ، اما يك تجزيه گر ممكن است استدلال كند كه آن پاسخ قسمت ديگري از هوشياري است كه در حال صحبت مي باشد . همچنين در ارتباط با اين نظريه كه هيپنوتيزم موجب رفتارهاي غير معمولي مي شود ادعايي وجود دارد كه مي گويد هيپنوتيزم افراد را وادار به ارتكاب اعمال صدمه زننده و ضد اجتماعي مي كند كه به طور طبيعي قادر به انجام آن نيستند . به نظر مي رسد تجربه هاي اوليه تاييد مي كردند كه فرد هيپنوتيزم شده مي تواند مجبور به انجام اعمالي شود كه براي خودش و ديگران غير اخلاقي يا مضر است . چنين اعمالي شامل خودنمايي بي شرمانه ، برداشتن ماري خطرناك ، پاشيدن اسيد به هيپنوتيزم كننده ، دزديهاي جزئي و پرخاش هاي زباني بوده است 0(واگستاف 1989 ، 1991 ، 1993 ) هر چند تعدادي از منتقدين اين بررسيها ، نتيجه گرفته اند كه وجود حالت هيپنوتيزمي براي توضيح اين نتايج ضروري نيست . به جاي آن ، اين نتايج در اصل مي توانند در ارتباط با افراد به اين صورت توضيح داده شود : الف ) بخواهند به هيپنوتيزگر يا آزمايش كننده كمك كنند . ب ) فكر كنند كه فعاليتهايشان واقعا بي خطر است . ج) فرض كنند كه فرد ديگري مسئوليت نتايج كارهايشان را به عهده مي گيرد ( باربر 1969 ؛ كو، كوباياشي وهووارد 1972 ، 1973 ؛ اورن و ايوانز 1965 ؛ يودلف 1983 ) به عنوان مثال ، بررسيهاي اوليه توسط رولاند 1939 و يونگ 1959 نشان مي دهد كه اكثرا افراديكه عميقا هيپنوتيزم شده اند اقدام به برداشتن ماري خطرناك و پاشيدن اسيد به آزمايشگر مي كردند در حاليكه اين افراد هنگاميكه در حال بيداري بودند عموما از انجام اين كار امتناع مي ورزيدند . هر چند اورن و ايوانس در سال 1965 دريافتند كه هم افراد هيپنوتيزم پذير و هم غير هيپنوتيزم پذير هنگاميكه به آنان تلقينات موكد داده مي شود تلاش مي كنند كه مار خطرناكي را بردارند ، دستان خود را داخل ليوان آزمايشگاهي اسيد نيتريك غليظ فرو برند واسيد را به طرف آزمايشگر بپاشند . نكته مورد اهميت در اين بررسي تشخيص اين مطلب بود كه در حاليكه پنج نفر از شش نفري كه هيپنوتيزم شده بودند اين اعمال را انجام دادند . اما تنها دو نفر از آنها هنگاميكه هيپنوتيزم نشده بودند اين اعمال را انجام ميداند . هر چندتمام شش فرد مقلد غيرهيپنوتيزمي آن كارها را انجام دادند . اين مطلب دوباره مشكل استفاده صرف از طرحهاي درون فردي در تحقيقات هيپنوتيزم را بخوبي نشان مي دهد . بررسيهاي بيشتر نشان داده است كه افراد غير هيپنوتيزم پذير درست به ميزان افراد هيپنوتيزم پذير (گاهي اوقات هم اندكي بيشتر ) انواعي از اعمال ضد اجتماعي و تنفرآور را انجام مي دهند كه شامل تحريف انجيل ، پاره كردن پرچم ملي ، ارتباط همجنس گرائي و حتي توزيع هروئين بوده است . ( كو ، كوباياشي و هوارد 1973 ؛ لويت و سايرين 1975 ، اوبرين و رباك 1967) اگر چه بعضي استدلال كرده اند كه اكثرا افراد اگر از طرح و مراحل بررسي دريابند كه موقعيت بي خطر است احتمالا در آنچه به نظر مي رسد فعاليتي خطرناك يا ضد اجتماعي است شركت مي كنند ( اورن و هولاند 1967 ، ميكسون 1974 ) ، تحقيق ديگر نشان مي دهد كه الزاما مسئله اين نيست. (كالورلي و باربر 1965 ، شريدان و كينگ 1972 ) بسياري از نتايجي كه در اين بخش ارائه شد و بيشتر مدارك نشان مي دهد افراد ، بدون توجه به اينكه هيپنوتيزم شده اند يا نه ، به شدت تحريك مي شوند تا به تقاضا در زمينه مشخصي پاسخ دهند كه شامل راضي نمودن آزمايشگر يا مقام مسئول است و باعث عملي شدن آزمايش مي شود ( واگستاف 1981 ، 1986 ، 1991 ، اورن 1962 ، 1970 ، ميلگرام 1974 ) ماداميكه هيچيك از روش شناسان در اين بررسيها شركت نكنند هرگز نمي توان قطعا ثابت كرد كه هيپنوتيزم حالت مخصوص نيست . به نظر مي رسد نتايج پيشنهاد مي كنند كه نيازي نيست كه فرد براي توضيح بسياري از كارهايي كه به هيپنوتيزم نسبت داده شده از مفهوم حالت هيپنوتيزمي استفاده كند .
هيپنوتيزم و حافظه :
هيپنوتيزم با تعدادي از پديده هاي حافظه مرتبط شده است . و در دو دهه اخير پليس علاقه فزايندهاي به استفاده از هيپنوتيزم براي تقويت حافظه نشان داده است . هر چند ، تحقيق اوليه در اين حوزه ، به علت استفاده از طرحهاي همان افراد يا اين حقيقت كه براي انگيزش گروههاي كنترل توجه كافي نمي شد ، نقص داشت . مشكل ديگر اين بود كه گاهي اوقات تنها به ميزان اطلاعات صحيح كه بدون دقت كلي كسب مي گرديد توجه مي شد 0 نسبت اطلاعات صحيح به نادرست ) امكان داردكه فرد هيپنوتيزم پذير تنها با استفاده از معيارساده تري براي گزارش ، پاسخ هاي صحيح تري بدهد كه همان حدس زدن و ارائه كردن اطلاعات صحيح بعلاوه اطلاعات نادرست بيشتر است (واگستاف 1984) . عليرغم بررسيهاي جدال برانگيز بسيار ، اكنون مجموعه نسبتا وسيعي از مدارك تجربي نشان مي دهد ، هنگاميكه مقياسهاي مناسب گروه كنترل مستقل بكار برده مي شود مراحل هيپنوتيزمي دقت حافظه را به سطحي بالاتر از يك حالت غير هيپنوتيزمي برانگيخته شده اصلاح نمي كند 0(شامل حافظه هاي كودكي ) گاهي اوقات كه اختلافاتي بين گروههاي غير هيپنوتيزمي برانگيخته شده و گروههاي هيپنوتيزمي ايجاد مي شود اين حافظه ها (خاطره ها ) تمايل به حضور پيدا مي كنند زيرا كه گروههاي هيپنوتيزمي خطاهاي مثبت كاذب بيشتري را گزارش مي دهند ، يعني افراد هيپنوتيزمي با اعتماد بيشتري ادعا مي كنند مي توانند چيزها و يا حوادثي را كه متعلق به حال نيست بخاطر بياورند يا بيان بكنند ( براي مرور به اندرتن 1989 ، باربر 1965 ، اسميت 1983 ، واگستاف 1993 ، 1989 ، 1984 ، مراجعه شود ) اگر چه ميزان نادرستي هاي القايي از نظر هيپنوتيزمي برمسخ شدگي هاي واقعي و غير قابل برگشت حافظه يا بر تمايلات كه بسادگي مطرح مي گردند تاثير مي گذارد موضوعي براي مجادله است . ثابت شده كه يافتن الگويي كه قطعا اين مسئله راحل كند مشكل است . بعنوان نمونه ، مرحله اي كه مستلزم رويارويي (مواجهه) افسانه سازان با اطلاعات اصلي است ظاهرا بتواند حافظه هاي كاذب را دگرگون سازد مي توان اينگونه استدلال كرد كه چنين مرحله اي بخودي خود و به آساني تلقين فوق العاده اي را ارائه مي دهد و يا برا ي خارج ساختن حافظه هاي اصلي از قسمت تجزيه شده ديگر هوشياري ، عمل مي كند . بنابراين يكي از طرحهاي موفقتر طرح موري ، كراس و ويپل ، در سال 1992 بوده است كه دريافتند گزارشات غلط حافظه هيپنوتيزمي و غير هيپنوتيزمي هر دو ، با ارائه محركهاي مالي به افراد براي دادن گزارشات صحيح ميتواند كاهش يابد . مسئله جدال برانگيزتر ، پديده فراموشي هيپنوتيزمي است. به طور نمونه ، فراموشي هيپنوتيزمي با ارائه بعضي موضوعات به فرد هيپنوتيزم پذير همراه با تلقين نشان داده مي شود كه فرد به خاطر آوردن اين موضوعات را در طي يا بعد از جلسه هيپنوتيزم مشكل خواهد يافت تا زماني كه به او علامت برگشت داده شود . همانطور كه انتظار مي رود ، معياريهاي استاندارد فراموشي هيپنوتيزمي براي تقليد كردن آسانست و در نتيجه محقيقن در جستجوي اقدامات نسبتا پيچيده اي براي فراموشي بوده اند . طبق نظريه بعضي از محقيقن ، چنين معياري ، فراموشي منبع است (ايوانز 1979 ). چنين استدلال شده است كه بعد از يك جلسه هيپنوتيزم ، گاهي اوقات بعضي از هيپنوتيزم شده هاي واقعي ، اطلاعات داستاني را كه درحالت هيپنوتيزم به آنان داده مي شود را بخاطر مي آورند . اما قادر نخواهند بود بگويند چگونه اين اطلاعات را بدست آورده اند . هر چند مقلدين معمولا چنين كاري را انجام نمي دهند . اين نوع مقايسه ، بر يكي از مشكلات عمده طرح مقلد - واقعي تاكيد ميكند . به طور نمونه به مقلدين گفنه مي شود مانند افراد هيپنوتيزم پذير بسيار خوب رفتار كنند . هنگاميكه آنان اينگونه عمل مي كنند ، اغلب به نتيجه آن اثر overplay است . يعني تقليد كنندگان به گونه اي رفتار مي كنند كه گويي واقعا هيپنوتيزم شده اند و در نتيجه ( مانند بعضي ، نه همه واقعي ها ) تظاهر به فراموشي كامل در مورد اطلاعات و منبع مورد نظر مي كنند ، بنابراين فراموشي منبع غير ممكن است ( واگستاف 1981) آنچه ضروريست گروه كنترلي است كه به آنان تعليم داده شود تا فراموشي نسبي را نشان دهند و اكنون مداركي وجود دارد كه پيشنهاد مي كند هنگاميكه چنين كنترلهايي بكار برده مي شود ، افراد غير هيپنوتيزمي واقعا فراموشي منبع را نشان مي دهند (كو 1989 ) . اثر فراموشي ديگري كه در مورد آن زياد بحث شده بازيابي سازمان نيافته مي باشد . (ايوانز و كلستروم 1973 ؛ كليستروم و ويلسون 1984 ) . بعضي چنين استدلال مي كنند كه اگر افراد هيپنوتيزمي را كه دچار فراموشي نسبي هستند انتخاب نمايئم (بدين معنا كه بخش هاي كمي را بخاطر مي آورند ) اين افراد معمولا بخش هايي ناچيز را به صورت سازمان نيافته به ياد مي آورند . (نه به صورت تربيت نوبتي و دسته هاي معنايي) اين امر بر خلاف حافظه طبيعي است و مقلدين معمولا اين تاثير را نشان نمي دهند . با اينكه ، مقلدين عادت به آشكار كردن فراموشي كامل دارند ، اما در واقع هرگز فرصتي براي نشان دادن آشفتگي در يادآوري نمي يابند . بنابراين ، نظريه پردازان non - stste از كنترلهاي متفاوتي استفاده كرده اند و افراد غير هيپنوتيزمي مطابق با وضع non - stste ، اثرات آشفتگي مشابهي را نشان مي دهند ، در حالي كه به آنان دستور داده شده تا فقط تظاهر به فراموشي كرده يا موضوع مورد نظر را از ذهن خود خارج سازند (اسپانوس 1989 . واگستاف 1977 ، 1982 ، واگستاف و كارول 1987 ) . اما اگر فراموشي هيپنوتيزمي واقعا همان چيزي باشد كه نظريه پردازان نوين آن را شرح مي دهند يعني عملي سنجيده و استراتژيك كه به خاطر آوردن را مختل مي كند ( به عنوان مثال با پنهان نگاه داشتن اطلاعات يا دور كردن موضوع از ذهن) ، پس بايد انتظار داشته باشيم كه اگر به افراد صريحا دستورداده شود كه حقيقت را بگويند و براي به خاطر آوردن بسيار تلاش كنند ، فراموشي هيپنوتيزمي بايد به آساني نقض شود . بعضي از محقيقن دريافته اند كه فراموشي هيپنوتيزمي نمي تواند با چنين شيوه هايي نقض شود (كليستروم و سايرين 1980 ) ، هر چند كو در سال 1989 گزارش داده است كه فراموشي مي تواند فقط هنگامي نقض شود كه از افراد هيپنوتيزم پذير خواسته شود راستگو باشند، يا به دستگاه دروغ سنج مجهز شوند وعملكرد آنان از طريق ويدئو نمايش داده شود . با اين وجود نظريه پردازان سنتي ممكن است منطقا استدلال كنند كه افراد در مجموعه مراحل كو بخودي خودي ممكن است به عنوان نشانه هاي وارونگي فراموشي عمل كنند ومسئوليت بر روي دوش نظريه پردازان نوين باقي ماند تا توضيح دهند چرا نقض فراموشي هيپنوتيزمي با استفاده از شيوه هاي غير هيپنوتيزمي اين قدر مشكل است . نظريه پردازان نوين پيشنهاد كرده اند كه دليل دشواري نقض كردن فراموشي هيپنوتيزمي اين است كه بعضي افراد چنان در نمايش فراموشي ، سرمايه گذاري مي كنند كه اگرفقط به دنبال دستوراتي مبني بر راستگو بودن و يا تلاش در به خاطر آوردن نمايند ، ممكن است احساس تحقير شدن نمايند ، پس براي اين كه فراموشي نقض شود افراد بايد قادر باشند بدون احساس تحقير شدن ، موضوع را به ياد آورند . بنابراين اسپانوس ، راك و برتراند در سال 1985 از طرحي استفاده كردند كه در آن به افراد مبتلا به اين فراموشي (گذرا) گفته شد كه موضوع فراموش شده در قسمتهاي پنهان ذهن قرار گرفته است . اين مرحله به صورت موفقيت آميزي ، فراموشي (گذرا) را نقض مي كرد . اما ، تجزيه گران دوباره استدلال مي كنند كه در موارد فراموشي هيپنوتيزمي بازگشت پذير واقعا موضوع در قسمت هاي ديگرذهن پنهان شده است ، نتايج هنوز براي تعبيري تحليلگرانه (تجزيه گرانه ) قابل بحث باقي مي ماند . بنابراين ، شايد براي وضعيت non - stste بررسي واگستاف (1977) متقاعد كننده تر باشد ، كه در آن به افراد تلقين فراموشي داده شد ، اما قبل از اين كه از آنان خواسته شود تا يادآوري كنند ، به آنان فرصت داده شد تا بگويند به جاي اين كه در حالت خلسه باشند در حال نقش بازي كردن هستند . هنگامي كه از اين مرحله استفاده مي شد . به نظر مي رسيد فراموشي كاملا پنهان شده (از بين رفته) . حتي در مورد افرادي كه ادعا ميكردند آن موقع در حال نقش بازي كردن نبودند .
واكنش پس از هيپنوتيزم و منطق خلسه
اگر هيپنوتيزم به جاي واكنش غير ارادي ، ايفاي نقشي سنجيده باشد ، انتظار مي رود كه واكنش هيپنوتيزمي هنگامي كه هيپنوتيزم گر حاضر نيست ، متوقف شود . ظاهرا اورن ، شيهان و ايوانز (1968) برعكس اين نظريه ، دريافتند كه بعضي افراد هيپنوتيزم پذير به واكنش در مقابل تلقين پس از هيپنوتيزم ، ادامه دادند (پيشاني خود را با شنيدن كلمه آزمايش لمس مي كردند .) حتي هنگامي كه هيپنوتيزم گر حاضر نبود ، در صورتي كه در افراد تقليد كننده در غياب هيپنوتيزم گر، واكنش متوقف مي شد . اگر چه مشكل اين بررسي ، اين بود كه عكس العمل پس از هيپنوتيزم روي كسي امتحان مي شد كه كاملا براي آزمايشگر شناخته شده بود . بنابراين در صورتي كه نشان ندادن واكنش يك مقلد كه قسمتي از همان بررسي است و به او دستور داده شده تا تقليد كند ، سازگار بوده باشد ، با نقش فردي هيپنوتيزم شده ناسازگار است (واگستاف 1981 ) اسپانوس (1987) براي ارزيابي اين تعبير واكنش پس از هيپنوتيزم را با استفاده از فردي كه ظاهرا هيچ ارتباطي با آزمايش نداشت امتحان كردند . آنها با استفاده از اين طرح دريافتند كه عكس العمل هاي پس از هيپنوتيزم كاملا از بين مي روند . مشكلات بيشتر با تفسير مقايسه هاي مقلدين - واقعي و با بررسي مجموعه اي از پديده هاي هيپنوتيزمي كه آنها را منطق خلسه مي نامند پديد مي آيد . اين اصطلاح را اورن (1979 ، 1959 ) ابداع كرده است و براي اشاره به اين مشاهده به كار مي رود كه به نظر مي رسد ، بعضي از افراد هيپنوتيزم شده برعكس مقلدين ، قادرند تناقصات غير منطقي را قبول كنند . به عنوان نمونه ، اگر دستور داده شود كه : الف ) به شخصي نگاه كنند ، ب ) آن فرد را در محل ديگري ببينند كه ايستاده است (دچار توهم شوند ) ، مقلدين معمولايك تصوير توهمي را گزارش مي دهند ، هر چند بعضي افراد هيپنوتيزم شده ممكن است گزارش دهند كه هر دو را يعني تصوير توهمي و واقعي فرد را ديده اند ، اين مورد را عكس العمل مضاعف توهم مي نامند . مقلدين نيز معمولا توهمات مبهمي را گزارش مي دهند ، در حالي كه بعضي افراد هيپنوتيزم شده ممكن است گزارش دهند كه تصوير شفاهي را ديده اند هنگام واكنش نشان دادن به تلقينات رجعت سني ، بعضي افراد هيپنوتيزم شده ممكن ست بگويند هم كودكي را دوست دارند و هم بزرگسالي را (دوگانگي) و همچنين به طور صحيح جمله اي پيچيده را كه هيچ كودكي قادر به نوشتن آن نيست بنويسند (نوشتن ناهمخوان) در صورتي كه افراد مقلد معمولا خواهند گفت كه هميشه كودكي را دوست دارند و جمله اي پيچيد را به صورت نادرست مي نويسند (اورن 1959 ، نوگرادي و همكاران 1983 ، ديگروت و گوين 1989 ) . اگر چه تلاشهايي كه براي نتيجه گيري از اختلافات مقلد - واقعي در واكنش موسوم به مضاعف صورت گرفته ناموفق بوده است ، اما از پديده هاي ديگر خلسه منطقي نتيجه برداري شده است (ديگروت و گوين 1989 ). هر چند ممكن است اين پديده دوباره محدوديت طرح مقلد - واقعي را به خاطر آورد . مي توان اينگونه استدلال كرد كه مقلدين در حاليكه به عنوان افراد هيپنوتيز پذير عالي عمل مي كنند تنها دوباره به تشديد نقش تقليد شده خود مي پردازند . بعضي از افراد هيپنوتيزم پذير عالي مانند مقلدين اين تشديد را انكار مي كنند ، اما نه همه آنها . بنابراين شايد اين افراد هيپنوتيزمي حين خلسه منطقي فقط مشغول مرور كردن تخيلاتشان يا ارائه عكس العملهاي ناقص تر يا غير واقعي تر باشند (واگستاف 1981) . براي آزمايشاين نظريه بعضي از محققين از گروههاي كنترلي استفاده كردند كه به آنان دستور داده شد به جاي تظاهر كردن به تاثيرات متنوع ، آنها را تصور كنند و يا به آنان بدون القاء هيپنوتيزمي دستورات معادلي داده شد . چنين گروههايي به صورت موفقيت آميزي ، اثرات خلسه منطقي را دوباره ظاهر كردند (اسپانوس 1986 ؛ ديگروت و گوين 1989 ). البته با اين وجود مشكل به همان صورت باقي مي ماند ، تنها به اين دليل كه گروههاي كنترلي كه به طور مناسبي به آنان دستور داده شده مي توانند از اين اثرات نسخه برداري كنند ، اما از اين مطلب الزاما نتيجه گرفته نمي شود كه افراد هيپنوتيزم پذير به همان دلايل به همان شكل رفتار مي كنند .
هيپنوتيزم باليني
اين مسئله كه آيا هيپنوتيزم به عنوان حالتي تغيير يافته به مناسبترين شكل رخ داده شده است يا نه ، اغلب با اين كه تكنيك هاي هيپنوتيزمي مي توانند مزاياي درماني داشته باشند اشتباه گرفته مي شود . اگر چه نظريه پردازان نوين استدلال مي كنند كه در مورد بعضي از مزاياي درماني هيپنوتيزم اغراق شده است (واگستاف 1981 ، جانسون 1989 ، استام 1989 ) . اما عده بسيار معدودي آنچه را كه به عنوان مراحل هيپنوتيزمي شرح داده شده و مي توانند به وصورت قابل ملاحظه اي در معالجه بعضي از كسالت ها ، مثل بيخوابي ، چاقي . فوبيهاي خفيف ، سيگار كشيدن ، ناراحتي هاي پوستي و ناراحتي دندان موفقيت آميز باشد انكار ميكنند ، بخصوص هنگامي كه با عدم معالجه مقايسه مي شوند (هيپ و درايدان 1991 ، وادن و آندرتون 1982 ). در چنين موارد مسئله اين نيست كه هيپنوتيزم بسيار كاربرد دارد ، بلكه سوال اين است كه با چه چيز و چرا مقايسه مي شود ؟ معمولا روشهاي هيپنوتيزمي مستلزم عوامل متنوعي است كه مختص هيپنوتيزم نيست و ممكن است بدون اين كه نياز مسلم به فرض كردن يك حالت هيپوتيزمي داشته باشيم پاسخي براي بهبودي باشد . چنين عواملي شايد حمايت اجتماعي ، آرميدگي ، الگوسازي ناپيدا ، اثرات دارونما و حتي سازش اجتماعي است (وادن و آندرتون 1982 ؛ واگستاف 1981 ، 1987 ) . متاسفانه ، بررسيهاي آزمايشگاهي و امتحانهاي كنترل شده كلينينكي در اين حوزه به قدر كافي دقيق نبوده است ، تا مكان طرح نتايجي قاطع را درباره اين كه آيا حالت هيپنوتيزمي در توضيح علامت بهبود پس از مراحل هيپنوتيزمي ضروري و يا حتي مفيد است را ممكن سازد . يك جزء معلوم هر رديابي ، ميزان باورهاي بيمار در مورد تاثير اين نوع درمان است (جانسون 1989 ) . به عنوان مثال واگستاف و رويس (1994) دريافتند كه مرحله هيپنوتيزمي براي معالجه ناخن جويدن بهتر از مرحله غير هيپنوتيزمي عمل مي كند . اما بهترين پيش بيني كننده بهبود نتيجه ، حضور يا عدم حضور القاي هيپنوتيزمي نبود ( يا هيپنوتيزم ) بلكه بارورهاي بيمار درباره تاثير مراحل بود ( اگر چه نتيجه مطلوب به صورت با اهميتي بستگي به گزارشهاي شفاهي افراد داشت به اين صورت كه آنها هيپنوتيزم شدن را چگونه درك واحساس مي كردند ) هر چند اين بررسي يك استثناء است ، اما واقعا اين باورها به ندرت مانند متغيري آزمايشي مورد سنجش و ازمايش قرار مي گرفتند .
عدم حساسيت به درد هيپنوتيزمي ( بي حسي با هيپنوتيزم)
از نظر بسياري از مردم ، توانايي افراد هيپنوتيزم شده در تحمل يا برطرف كردن درد جراحي است كه به وضوح ارزش هيپنوتيزم را ثابت مي كند ، اما اين مطلب كه افراد مي توانند جراحي را بدون هيچ پريشاني و يا با پريشاني بسيار اندك تحمل كنند ، ظاهرا از لحاظ ديدگاههاي نوين غير قابل توضيح است . هر چند نظريه پردازان نوين معتقدند كه توضيح اين پديده ، بدون استناد كردن به مفهوم يك حالت هيپنوتيزمي امكان پذير است . آنها به عنوان مثال خاطر نشان مي كنند كه موارد جراحي با استفاده از هيپنوتيزم نسبتا كمياب است و اين كه مراحل عدم حساسيت به درد با هيپنويزم معمولا مستلزم نوعي راهبردهاي غير اختصاصي در رويارويي است كه مسكن هاي بسيار موثري براي درد هستند و شامل تلقيناتي براي تسكين درد (كرختي ، سردي و غيره ) آرميدگي ، حواس پرتي و آمادگي قبل از عمل براي تخفيف ترس و اضطراب مي باشند ( باربر ، اسپانوس و چيوز 1974 ؛ چيوز 1989 ) . در صورتي كه نظريه پردازان سنتي تاثير اين عوامل را انكار نمي كنند ، اما اين كه عوامل غير هيپنوتيزمي مي توانند توصيفي كامل براي عدم حساسيت به درد يا هيپنوتيزم باشد را انكار مي كنند . به عنوان مثال هيلگارد استدلال مي كند كه بي حسي با هيپنوتيزم مستلزم به دو مولفه است ، عوامل غير هيپنوتيزي از قبيل آنهايي كه ذكر شد ، و يك مرحله تجزيه اي هيپنوتيزمي مشخص كه به وسيله آن درد از آگاهي مجزا مي شود ( هيلگارد و هيلگارد 1983 ؛ هيلگارد 1986 ؛ برورز 1983 ) . بديهي است كه از آنجايي كه انجام آزمايشات كنترل شده در بررسي درد بدنبال جراحي براي آزمودن اين نظرات مشكل است ، محققان براي بررسي عدم حساسيت به درد با هيپنوتيزم به شيوه هاي آزمايشگاهي پرداخته اند . در مطالعات آزمايشگاهي ، معمولا مرحله القايي درد ، مستلزم قرار دادن دست فرد در آب يخ يا استفاده از يك محرك فشاري است . در هر دو روش مي توان بدون هيچگونه صدمه ماندگاري درد شديد را كاهش دهد . ممكن است فكر كنيم كه يك شيوه مشخص براي آزمودن اعتبار گزارشات عدم حساسيت به درد با هيپنوتيزم ، استفاده از اقدامات فيوزيولوژيكي همراه با درد است . به هر حال ، تفسير بررسيهايي كه اين شيوه را به كار برده اند ، مشكل به نظر مي رسد . به عنوان نمونه ، در بعضي بررسي ها دريافته اند كه اگر چه افراد هيپنوتيزمي با پيروي از تلقينات براي عدم حساسيت به درد ، كاهش حس درد را گزارش مي دهند اما به نظر مي رسد ملازمان فيزيولوژيكي درد ( از قبيل افزايش ضربان قلب و فشار خون ) با اين گزارشات تناقض دارند . ممكن است اين مسئله پيشنهاد كند كه بعضي افراد هيپنوتيزم پذير ، درد كمتري را از آنچه واقعا احساس مي كنند گزاش مي دهند (واگستاف 1981 ) . هر چند تعدادي از نظريه پردازان سنتي عقيده دارند كه اين يافته مي تواند ازلحاظ تجزيه اي توضيح داده شود . آنها براي نشان دادن اين مطلب ، مرحله مشاهده پنهان را كه قبلا درباره آن به اختصار شرح داده شد به كار برده اند ، كه به موجب آن آزمايشگر در طول جلسه هيپنوتيزم ، تلاش مي كند تا با قسمت ديگر هوشياري تماس برقرار كند . بعضي محققين دريافته اند كه اگر چه فرد هيپنوتيزم شده ، اغلب در پاسخ به محركي آسيب رسان ادعا خواهند كرد كه درد او كاهش ياتفه است اما مشاهده گر پنهان كه بي هيچ ادعايي قسمت تجزيه شده هوشياري را نشان ميدهد ، دردر را مانند هميشه طبيعي گزارش خواهد كرد ( برورز 1983 ؛ هيلگارد 1986 ) . از اين يافته براي حمايت از اين نظريه كه در طي بي حسي با هيپنوتيزم درد خارج از آگاهي احساس مي شود ، استفاده از اين نظريه كه در طي بي حسي با هيپنوتيزم درد خارج از آگاهي احساس مي شود ، استفاده شده است . بنابراين اين يافته ، تناقص آشكار بين گزارشهاي شفاهي و شاخص هاي فيزيولوژيكي را توضيح مي دهد . هر چند نظريه پردازان نوين پيشنهاد مي كنند كه دو عامل ديگر ممكن است در اين تاثير دخالت داشته باشند كه هر دوي آنها تلاش افراد را براي سازگاري با تقاضاهاي آزمايشي نشان مي دهند . اول اينكه ، فرد هيپنوتيزم شده ممكن است فقط سازش را نمايش داده و در وضع مشاهده گر پنهان آنچه را كه واقعا به عنوان درد حس مي كند گزارش دهد و دوم اين كه ممكن است فرد هيپنوتيزم شده در حالت هيپنوتيزمي عادي از راهبرد هاي رويارويي با درد استفاده كند ، اما اين ها را در وضعيت آزمايشي مشاهده گر پنهان طور ديگري وانمود نمايد . در حمايت از نظريه نوين ، مداركي وجود دارد كه نشان مي دهد راهبردهاي كاهش درد غير هيپنوتيزمي به همان ميزان هيپنوتيزمي ها ، موثر هستند (اسپاوس 1986 ، 1989 ) هر چند مشكلي كه هنوز وجود دارد اين است كه اگر چه ممكن است پاسخ هاي افراد هيپنوتيزمي و غيرهيپنوتيزمي مشابه باشد اما مراحلي كه باعث اين پاسخ مي شود ممكن است متفاوت باشد (بوروز و ديويدسون 1991 ) . اگر چه مقلدين به سهولت مي توانند عدم حساسيت به درد را تقليد كنند اما نوگرادي و همكاران (1983) دريافتند كه به نظر نمي رسد مقلدين ، تاثير كلاسيك مشاهده گر پنهان را ايجاد كنند ( يعني مشاهده گران پنهان ، شبيه سازي شده آنها ، درد بيشتري از قسمت هيپنوتيزم نشده گزارش نمي دهند ) . در عوض ، هنگامي كه در مقلدين به مشاهده گر پنهان دستوراتي داده مي شد ، مشاهده گران پنهان به گزارش بي حسي به درد ، ادامه مي دادند . هر چند مي توان ملاحظه كرد كه بعضي افراد هيپنوتيزم پذير خوب ، نيز به ادعاي بي حسي ، در طول وضعيت مشاهده گر پنهان ، ادامه دادند ، پس اين احتمال كه پاسخ مقدلين از اين جهت بطور ساده اي نظرشان را در مورد پاسخ محافظه كارانه فرد هيپنوتيزم پذير عالي را منعكس مي نمايد . اسپانوس و همكارانش در تلاش براي غلبه بر اين مشكلات ، الگوهايي را كه ارائه داده اند كه فقط مستلزم مقايسه افراد هيپنوتيزمي با كنترلهاي غير هيپنوتيزمي نيست و به نتايجي رسيده اند كه به نظر مي رسد از اين نظريه نوين حمايت مي كند . به عنوان مثال ، آنها از دستوراتي تجربي استفاده كرده اندكه دلالت مي كند بر اينكه در طول وضع مشاهده گر پنهان، عين درد يا دردي كمتر و يا بيشتر احساس خواهد شد و دريافته اند كه اگر مشاهده گران پنهان افراد هيپنوتيزم شده در معرض محركي دردناك قرار بگيرند ، پاسخ بعدي در مورد تجربه كردن بي حسي بستگي به اين مطلب دارد كه آيا دستورات تجربي اشاره اي به هيپنوتيزم شدن را در زمان دريافت محرك دريافته اند يا نه ( اسپانوس 1986 ؛ اسپانوس و همكاران 1990 ) . به نظر مي رسد كه چنين نتايجي پيشنهاد مي كنند كه گزارشات عدم حساسيت به درد هيپنوتيزم ممكن است مخلوطي از تاثيرات حقيقي ، مربوط به راهبردهاي رويارويي با درد و تاثيرات سوگيري در پاسخ باشند كه همان طور كه افراد تلاش مي كنند تا نقشي آزمايشي را بازي كنند ، اين سوگيري در پاسخ رخ مي دهد. هر چند نظريه پردازان سنتي قويا با اين تعبير مخالفند . آنها نه تنها ادعا مي كنند بي حسي با هيپنوتيزم موثرتر از بي حسي بدون هيپنوتيزم است ، بلكه اظهار مي كنند كه در طول عدم حساسيت به درد هيپنوتيزمي ، تجزيه حقيقي رخ مي دهد ( بوورز و داويدسون 1991 ) . به عنوان مثال بوورز و داويدسون در سال 1991 ، بعضي يافته هاي منتشر نشده را گزارش مي دهند كه در طول عدم حساسيت به درد هيپنوتيزمي افراد هيپنوتيزم شده مي توانند يك كارشناختي رقابتي (تجزيه شده ) را به خوبي انجام دهند ، در صورتي كه افراد غير هيپنوتيزمي در اين كار شناختي رقابتي كمتر موفق عمل مي كنند . هر چند ظاهرا اين نتيجه با نتايج ديگر كه نشان مي دهند افراد هيپنوتيزمي بهتر عمل نمي كنند متناقص است در حقيقت آنها در كارهاي رقابتي بدتر از كنترلها عمل مي كنند ( واگستاف 1981) .
آموزش افراد نامستعد از نظر هيپنوتيزمي
اگر همانطور كه نظريه پردازن نوين (non - state) ادعا مي كنند ، پاسخ هيپنوتيزمي از مجموعه اي از طرز فكرها وانتظارات مناسب منتج مي شود ، پس شايد آمون نهايي اين خواهد بود كه ببيند آيا ممكن است فردي كه سابقا از نظر هيپنوتيزم پذيري نامستعد بوده آموزش دهند و مستعد شود . در واقع بعضي از جالبترين تحولات اخير در تحقيقات هيپنوتيزم پذيري اطراف تلاشهايي دور زده است كه توسط نظريه پردازان نوين براي آموزش افرادي صورت گرفته است تا از نظر هيپنوتيزم پذيري مستعد شوند . بعضي محققين با استفاده از سلوب هايي براي تلقين آن دسته از طرز فكرها ، انتظارات و راهبردها در افراد كه نظريه پردازان نوين معتقدند مسئول ايجاد تاثيرات هيپنوتيزمي هستند ، ادعاي موفقيت قابل توجهي در تبديل استعدادهاي پايين ( از نظر هيپنوتيزمي ) به استعدادهاي بالا كرده اند (اسپانوس 1991 ؛ برتراند 1989 ) . هر چند منتقدان اين كار ، ادعا مي كنند كه منافع آن كوتاه است و مراحل آموزش به جاي پاسخ هيپنوتيزمي واقعي ، نوع سازش ايجاد مي كنند ( بتز و همكاران 1988 ؛ بوورز و دويدسون 1991 ) . هر دو انتقادها مورد بحث قرار گرفته اند اما اگر همان گونه كه واگستاف (1981 ، 1986 ، 1991 ) و اسپانوس (1992) پيشنهاد مي كنند ، سازش عنصري مهم در بسياري از پاسخهاي هيپنوتيزمي باشند ، پس شايد اين مسئله قابل بحث باشد كه آيا به نكته اخير بايد كاملا به عنوان يك انتقاد نگريست .
نتيجه
اگرچه ديدگاه اصلي در مورد هيپنوتيزم غير قابل حل باقي مي ماند ، اما بررسيهاي تجربي هيپنوتيزم به وضوح به ما دو درس روش شناختي مهم را كه به صورت فريب دهنده اي ساده اند مي آموزد . اول اينكه ، ما هرگز نبايد استعدادهاي افراد معمولي (ظاهري) را ناچيز بشماريم ، هر قدر هم نوعي از رفتار ، فوق العاده به نظر برسد اهميت ندارد ، هرگز فرض نكنيد كه افراد كنترل نمي توانند آن را انجام دهند . دوم اين كه ، ما دائما بايد از اين حقيقت آگاه باشيم كه افراد ، در آزمايشات روانشناسي شركت كنندگان متفكر و فعالي هستند نه منفعل . اين مطلب عقيده اي جديد نيست ، اما اگر تحقيق در مورد هيپنوتيزم چيزي براي پيروي كردن داشته باشد ، ارزش تكرار كردن را دارد . همان طور كه پيرس تقريبا يك قرن پيش گفت : « بيشترين احتمال را داردكه طرز فكر كلي فرد ، كه رضايت فوري از خود و تمايلي شادي بخش براي ياري محقق به هر وسيله ممكن مي باشد با گزارش دادن چيزهاي بسياري كه محقق مشتاق يافتن آن است تحقق مي يابد ، و همين طور سوالات بسيار آزمايشگر ، نوع پاسخي را كه انتظار مي رود پيشنهاد ميكند (تعيين مي كند ) » بنابرين بايد در طراحي آزمايشات هميشه از اين احتمال آگاه باشيم كهپديده هايي كه آزمايش مي كنيم ممكن است به همان اندازه محصول مراحلي از آن باشد كه توسط ديگران اندازه گيري مي شود.

معرفی فصلنامه رواندرمانی (هيپنوتيزم) ................صفحه اصلی


بالا......بالا
saied jahanshahi fard md ma
member of int. society of hypnosis
webmaster@iranhypnosis.com
صفحه اصلي
هيپنوتيزم چيست؟
آموزش هيپنوتيزم
سخنراني هاي علمي
آموزش غيرحضوري
پايگاه اطلاعات
معرفي مقالات و کتب
تکنيکهاي هيپنوتيزمي
پاسخ به پرسشها
جزوات آموزشي
بحث گروهي
معرفي سايتهاي مرتبط
همکاران ما
پيشنهادات
ارتباط با ما